جستجو در جاوو

رواق / Ravaq

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ۱۶۸

رواق / Ravaq
79 دقیقه

درباره این اپیزود

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۱۶۸

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد

به لابه (طنز) گفت شبی مير مجلس تو شوم

شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد

پيام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی‌کشيم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دليل راه قدم

که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج‌نامه‌ی مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دريغ و درد که در جست‌وجوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations